تمام شعرها و زیباییها برای تنها دخترم
 
 
آرشيو مطالب

91/10/22 - 91/10/30

91/10/05 - 91/10/21

91/09/08 - 91/09/14

91/07/05 - 91/07/21

91/07/08 - 91/07/14

91/07/01 - 91/07/07

91/06/22 - 91/06/31

91/06/05 - 91/06/21

90/10/01 - 90/10/07

90/09/05 - 90/09/21

90/09/01 - 90/09/07

90/08/08 - 90/08/14

90/07/08 - 90/07/14

90/05/22 - 90/05/31

90/04/22 - 90/04/31

90/04/08 - 90/04/14

90/02/05 - 90/02/21

90/02/01 - 90/02/07

90/01/05 - 90/01/21

89/12/22 - 89/12/29

89/12/05 - 89/12/21

89/12/08 - 89/12/14

89/11/22 - 89/11/30

89/11/05 - 89/11/21

89/11/08 - 89/11/14

89/11/01 - 89/11/07

89/10/22 - 89/10/30

89/10/08 - 89/10/14

89/10/01 - 89/10/07

89/09/22 - 89/09/30

89/08/08 - 89/08/14

89/07/22 - 89/07/30

89/07/08 - 89/07/14

89/06/08 - 89/06/14

89/06/01 - 89/06/07

89/05/08 - 89/05/14

آرشيو

____________________
مطالب اخير

____________________
پیوند ها

اومنتظراست تاکه ما برگردیم

اس ام اس عاشقانه

ماه کوچوتوی علی

اززندگی با خنده گذر کن

دانلودستان

خاطرات روزانه فرشته مقرب خدا

گذر لحظه ها

اریان مهر

پلنگانه

گذر لحظه ها

یه بعداز ظهر که هوا خوبه

حرف اخر الف

دوست من سرطان

بازی دنیا با ادم ها

عکسهای عاشقانه

خاور شناسی

رفیق لحظه هایم باش

مهسا

یادگاری های مجازی

مهرسارا

گلهای یاس

نسل سوخته

سعید

رهگذر روزگار

سعید نظری

حدیث-نفس

نیما

شعرهای زیبای مصطفی

شعرهای رویایی

banafsheh

majeed

mansoore

mohamad

behnam

khandebazar

mohomadreza

smaeil

hamid

meysam-farhad

بیتای مامان

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

 

 
 
 

شنبه 30 دی1391

 اول که من بودم و تو نبودی

دروغ نبود!دروغگو نبودم!!!

من همه چیز را سفید می دیدم و سفید انکار نداشت....

تو که امدی..شروع شد.

به همه و به سفیدی ابرها دروغ گفتم!برای تو!!

که کسی نداند میان دستهای من و دیگران ...دنیایی از کوتاهی و تو..مثل غبار بر شانه هایم نشسته ای !!۱

امروزکه اینجا هستم ..فقط تو مرا باور نداری.........

 
 

پنجشنبه 28 دی1391

  محکم تر از آنم که برای تنها نبودنم


                   آنچه را که اسمش غرور گذاشته ام


                           برایت به زمین بکوبم...


                        احساس من قیمتی داشت


                    که تو برای پرداخت آن فقیر بودی...

 
 

پنجشنبه 28 دی1391

اگر بـاران  نبارد باغبان دلگیر خواهد شد

و فرصت های فروردین نصیب تیر خواهد شد

اگر بـاران نبارد برکه ی احساس می خشکد

و هم نیلوفر مرداب غافلگیر خواهد شد

اگر بـاران نبارد کفتر سهراب میمیرد

و کفتر باز آیا راغب شبگیر خواهد شد

اگر بـاران  نبارد " باز بـاران  با ترانه -

با گهر های فراوان " از چه رو تحریر خواهد شد

اگر بـاران نبارد شاخه ی نرگس نمی داند

که گلدان وامدار پنجره تعبیر خواهد شد

اگر بــاران  نبارد واژه بـاران چه خواهد شد

و آیا رنگ شعری باز سبز سیر خواهد شد

اگر بـاران نبارد تکنواز رود می داند

که در این باره با سیلاب ها در گیر خواهد شد

اگر بـاران نبارد کوزه ی خالی سر چشمه

وبال گردن تفتیده گان تفسیر خواهد شد

اگر بـاران نبارد در شب شعر شقایق ها

قصیده با غرور چشم ها در گیر خواهد شد...

 
 

پنجشنبه 28 دی1391

و حدس مي زنم شبي مرا جواب ميكني

و قصر كوچك دل مرا خراب ميكني

سر قرار عاشقي هميشه دير كرده اي

ولي براي رفتنت عجب شتاب ميكني

من از كنار پنجره تو را نگاه ميكنم

و تو به نامديگري مرا خطاب مي كني

چه ساده در ازاي يك نگاه پك و ماندني

هزار مرتبه مرا ز خجلت آب ميكني

به خاطر تو من هميشه با همه غريبه ام

تو كمتر از غريبه اي مرا حساب ميكني

و كاش گفته بودي از همان نگاه اولت

كه بعد من دوباره دوست انتخاب مي كني

 
 

پنجشنبه 28 دی1391

نميخواهـم برگردي ؛

اين را به همه گفته ام

حتي خـودم ،

فقط نمي دانم چرا براي برگشتنت فـال مي گيرم . . . ؟

هنوز هم گاهـي يـادم مي رود

تـو ديگـر سهم دقايقـم نيستي ....

دل است ديگر ؛

سنگش نزن ، تحمـّل كن ...

زير سيل اينهمه درد

                                كمـ رم خـَم كه نه ؛

                                                فقط كمي خـورد شده . .

 
 

پنجشنبه 28 دی1391

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی

اونی که زود میرنجه زود میره، زود هم برمیگرده. ولی اونی که دیر میرنجه دیر میره، اما دیگه برنمیگرده ...

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
رنج را نباید امتداد داد باید مثل یک چاقو که چیزها را می‏بره و از میانشون می‏گذره از بعضی آدم‏ها بگذری و برای همیشه قائله رنج آور را تمام کنی.
به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
بزرگ‌ترین مصیبت برای یک انسان اینه که نه سواد کافی برای حرف زدن داشته‌باشه نه شعور لازم برای خاموش ماندن.
به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
مهم نیست که چه اندازه می بخشیم بلکه مهم اینه که در بخشایش ما چه مقدار عشق وجود داره.
به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
شاید کسی که روزی با تو خندیده رو از یاد ببری، اما هرگز اونی رو که با تو اشک ریخته، فراموش نکنی.
به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
توانایی عشق ورزیدن؛ بزرگ‌ترین هنر دنیاست.
به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
از درد های کوچیکه که آدم می ناله؛ ولی وقتی ضربه سهمگین باشه، لال می شه.
به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
اگر بتونی دیگری را همونطور كه هست بپذیری و هنوز عاشقش باشی؛ عشق تو کاملا واقعیه.
به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
همیشه وقتی گریه می کنی اونی که آرومت میکنه دوستت داره اما اونی که با تو گریه میکنه عاشقته.
به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
كسی كه دوستت داره، همش نگرانته. به خاطر همین بیشتر از اینكه بگه دوستت دارم میگه مواظب خودت باش.
و بالاخره خواهی فهمید که :همیشه یک ذره حقیقت پشت هر"فقط یه شوخی بود" هست.

یک کم کنجکاوی پشت "
همین طوری پرسیدم"
 هست.

قدری احساسات پشت "
به من چه اصلا
" هست.

مقداری خرد پشت "
چه میدونم
" هست.

و اندکی درد پشت "
اشکالی نداره
" هست.

 
 

پنجشنبه 28 دی1391

گاهی به خدا نفس کشیدن سخت است

یعنی نفسی تو را ندیدن سخت است



با زور مسکن قوی خوابیدن

با دلهره از خواب پریدن سخت است



عاشق نشدی زندگی ات تلخ شود

تا درک کنی که دل بریدن سخت است



بعد از تو خدا شبیه تو خلق نکرد

یعنی که شبیه ات آفریدن سخت است



هر روز سر کوچه نشستن تا شب

از فاصله های دور دیدن سخت است



حقا که تو سهم من نبودی حالا

فهمیدن این درد شدیدن سخت است



باشد تو برو زندگی ات شاد ولی

بی تو به خدا نفس کشیدن سخت است

 
 

پنجشنبه 28 دی1391

گاهی به خدا نفس کشیدن سخت است

یعنی نفسی تو را ندیدن سخت است



با زور مسکن قوی خوابیدن

با دلهره از خواب پریدن سخت است



عاشق نشدی زندگی ات تلخ شود

تا درک کنی که دل بریدن سخت است



بعد از تو خدا شبیه تو خلق نکرد

یعنی که شبیه ات آفریدن سخت است



هر روز سر کوچه نشستن تا شب

از فاصله های دور دیدن سخت است



حقا که تو سهم من نبودی حالا

فهمیدن این درد شدیدن سخت است



باشد تو برو زندگی ات شاد ولی

بی تو به خدا نفس کشیدن سخت است. .

 
 

پنجشنبه 28 دی1391

حكم در دست شما نيست ولي سر هستيد
داغ يك غزوه نداريد ، پيمبر هستيد
با شما هستم ،اگر جنگ صليبي كرديد
دست در خون دل اينهمه بي بي كرديد
لا اقل بر بزنيد آس بما هم برسد
قطره اي جرعه عباس بما هم برسد
اينهمه دست يكي نيست قبولم باشد
آيه ديگري از شان نزولم باشد
سهم من چيست؟مگر صندلي دار شما
عكس ترحيم من و سينه ديوار شما
خانه بر دوش غزل هستم و مي گردم من
حاج زنبور عسل هستم و مي گردم من
داده ام پيش تر از من خبرم را ببرند
دل افتاده به خون جگرم را ببرند
خواستم مضحكه شهر شود اين همه حرف
حرفهايي كه قرار است سرم را ببرند
ديگرم زخم نزن داس تو را مي دانم
قسم حضرت عباس تو را مي دانم
دل نده نامه نده شعر نخوان ليلا جان
ديگر از چشم من افتاده جهان ليلا جان
روزگاري است همه عرض بدن مي خواهند
همه از دوست فقط چشم و دهن مي خواهند
ديو هستند ولي مثل پري مي پوشند
گرگهايي كه لباس پدري مي پوشند
آنچه ديدند به مقياس نظر مي سنجند
عشقها را همه با دور كمر مي سنجند
خب طبيعي است يك روزه به پايان برسد
عشقهايي كه سرپيچ خيابان برسد
صبح يك روز من از پيش خودم خواهم رفت
بي خبر با دل درويش خودم خواهم رفت
مي رم تا در ميخانه كمي مست كنم
جرعه بالا بزنم آنچه نبايست كنم
بي خيال همه كس باشم و دريا باشم
دائم الخمرترين آدم دنيا باشم
آنقدر مست كه اندوه جهانم برود
استكان روي لبم باشد و جانم برود
ساقيا در بدنم نيست توان جام بده
گور باباي غم هردو جهان جام بده
برود هر كه دلش خواست شكايت بكند
شهر بايد به من الكلي عادت بكند

 
 

پنجشنبه 28 دی1391

برایمان بالی نمانده و اوازی....

عکس ابرهارا دوختیم به دیوار های بلند

 
 

پنجشنبه 28 دی1391

دنیا را چه دیده ای عزیزم؟

شاید تمام شدن دنیا انقدر ها هم بد نباشد!

شاید برویم دنیای کم درد تری ...بساط دلهای ملتهب مان را براه کنیم!

شاید انجا کسی دوستمان داشته باشد قبل از اینکه بشناسدمان . شاید مارا برای خودمان بخواهد  و به چشم های مان نگاه نکند و نگوید : چرا برای تو..........!

نه دوست من !تمام شدن دنیا انقدر ها هم بد نیست.از این دنیا راحت می شویم...........

 
 

یکشنبه 24 دی1391

 جواد شریفیان

سروده ی چند قرن پیش 

...

شب

دو حرف دارد

ساقه ی شبدر سه برگ

گل شب بو چهار گلبرگ

ستاره

پنج پر

آسمان بی ستاره ی ابری امشب

آبستن بارش بارانی نوروزی ست

***

شب ابری از ستاره تهی ست

ستاره اگر بود

پنج پر داشت

گل شب بو  اگر

چهار گلبرگ

ساقه ی شبدر سه برگ

شب اما بجای دو حرف

هزار کوچه دارد

من هنوز در کوچه ی اول هستم

که آسمان چهارمین شب نورورزی

آبستن باران است

ولی نمی بارد

 
 

یکشنبه 24 دی1391



سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

سرها در گریبان است.

کسی سربر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را

نگه جز پیش پا را دید نتواند

که ره تاریک و لغزان است

وگر دست محبت سوی کس یازی

به اکراه آورد دست از بغل بیرون

که سرما سخت سوزان است

نفس کز گرمگاه سینه می آید برون ابری شود تاریک

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت

نفس کاین است پس دیگر چه داری چشم

زچشم دوستان دور یا نزدیک

مسیحای جوان مرد من ای ترسای پیر پیرهن چرکین

هوا بس ناحوانمردانه سرد است...آی...

دمت گرم و سرت خوش باد

سلامم را تو پاسخ گوی در بگشای!

منم من میهمان هر شبت لولی وش مغموم

منم من سنگ تیپا خورده رنجور 

منم دشنام پست آفرینش نغمه ناجور

نه از رومم نه از زنگم همان بیرنگ بیرنگم

بیا بگشای در بگشای دلتنگم

حریفا میزبانا میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد

تگرگی نیست مرگی نیست

صدایی گر شنیدی صحبت سرما و دندان است

من امشب آمدستم وام بگذارم

حسابت را کنار جام بگذارم

چه می گویی که بیگه شد سحر شد بامداد آمد

فریبت می دهد برآسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست

حریفا! گوش سرما برده است این یادگار سیلی سرد زمستان است

و قندیل سپهر تنگ میدان مرده یا زنده

به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود پنهان است

حریفا! رو چراغ باده را بفروز شب با روز یکسان است

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

هوا دلگیر درها بسته سرها در گریبان دستها پنهان

نفس ها ابر دل ها خسته و غمگین

درختان اسکلت های بلور آجین

زمین دلمرده سقف آسمان کوتاه

غبار آلوده مهروماه

.

.

زمستان است......

 
 

سه شنبه 19 دی1391

 به خدا حافظی تلخ تو سوگند، نشد
که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد

لب تو میوه ی ممنوع ولی لب هایم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند، نشد

با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر
هیچ کس، هیچ کس اینجا به تو مانند نشد

هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوند، نشد

خواستند از تو بگویند شبی شاعر ها
عاقبت با قلم شرم نوشتند ،نشد . 

 
 

سه شنبه 19 دی1391

می خندی و تمام لبت قند می شود
یعنی که عشق صاحب فرزند می شود

جایی که سبز چشم تو بر آسمان وزید
زیباترین بهار خداوند می شود
 

گل می کند طراوت البرز در دلم
وقتی تنت سپید دماوند می شود

این شعر تازه شیربهای لب تو بود
حالا لبت عروس دو لبخند می شود

فصل بهار ، ماه عسل زیر نور ماه
یک شب اقامت دو نفر چند می شود ؟

 
 

سه شنبه 19 دی1391

شب آمده و باز من و تنهایی

تکرار تمنای تو و رسوایی

هی پرسه زدن حوالی خاطره ات

هی پرسش بی جواب کی می آیی

می ترسم از این شب سیاه بی تو

انگار نمی رسد دگر فردایی

کارم شده التماس از چشمانم

تا اشک بشوید این غم شیدایی

من می شنوم صدای پا می آید

از دورترین خاطره ی رویایی

بردار نقاب ، عابر خاطره ها

تردید ندارم تو خود لیلایی

 
 

سه شنبه 19 دی1391

من احمق نبودم عزیزم!

من احمق نبودم عزیزم فقط به احمقانه ترین شکل دنبا دلم می خواست خودم را به حماقت بزنم......

و تو واقعا احمق بودی که فکر کردی با یک احمق طرفی..

و تمام زندگی ما که در میان دوپنجره در جریان بود ...به تحمیق یکدیگر گذشت..

مثل دو نفر که در راه وامانده باشند!!۱

مرا خدا هم نمی خواهد...رهایم کرده در میان کوران کثافت زندگی تا دست پا زدنم را با اطرافیانش به خنده بگذراند. و من به اندازه ی تمام هستیم عاشقش هستم.

و دلم می خواست که او هم مرا دوست می داشت.و مرا می دید و ...و اگر قرار بود انگشت گرم و مهربانش را برای هدایت نور به سمت من بگیرد...قبل از این باشد که نابود شده باشم ...و پوسیده باشم ...و ابرویم برسر هر خیابانی پرچم ناامیدیم شده باشد... دیگر مرا هم ببیند.

 

مرا هم ببین ..چرا مرا افریدی اگر ناامیدیم قشنگ نیست!!

اگر قشنگ نیست... ناامیدم نخواه....این صبر کی به ثمر می نشیند؟زنده ام که ببینم؟؟! یا نمه ی مغزم را کلاغ ها خورده اند!!!!!

تو مقصر نیستی!!!من را تنها دیده ای !!

فکر می کنی کسی را ندارد که به دادش برسد!

 

خودم را ببین.....احمق توییییی!!!!!!!!!!!!

 
 

یکشنبه 12 آذر1391

1556

 

غم نان آنقدر بزرگ نبود
ولی از کاهمان چه کوهی ساخت
از همان دردهای کوچک مان
واقعا مرگ با شکوهی ساخت

      ***

روی زانوت دست بگذاری
مثل یک قهرمان بلند شوی
و ببینی به پات زنجیر است
نشود سوی مقصدت بروی

    ***

گم شوی توی زندگی خودت
مثل یک موش توی تو در تو
هی بیفتی به دامن تله ها
و نفهمی ته اش پنیرت کو

     ***

زیر این بارهای اجباری
نشکنی ناگزیر خم بشوی
بعد با فکر چاره جویی درد
بروی ساکن حرم بشوی

     ***

هی بگویند اهل کار نبود
و تو مادام خرد تر بشوی
به هوایی که دست بردارند
بروی کار کارگر بشوی

    ***

تف کنی روی مدرک و عنوان
ماله و بیل همدمت بشوند
بعد هی حرف های پشت سرت
لکه ی روی دامنت بشوند

      ***

هیفده سال حفظیات چرند
هیفده سال آب بابا نان
هیفده سال خون دل خوردی
برسی عاقبت کجای جهان

    ***

درس خواندی به عشق حظ پدر
که عصاگیر پیری اش بشوی
مثل یک مرد درس خواندی درس
باعث سر به زیری اش بشوی

    ***

بیست و چندین بهار طی شده است
و تو نان آور پدر نشدی
به خودت فحش می دهی که چرا
سال ها یاور پدر نشدی

    ***

غم نان عود می کند تا باز
رشته هایت به پنبگی بروند
روزها بی پشیز در جیبت
صبح تا عصر هی سگی بروند

    ***

با خودت فکر می کنی که خدا
کرم اش را کجا رها کرده است؟
که خدا هم شبیه آدم هاست؟
که خدا هم همیشه نامرد است؟

    ***

می روی پارک چای می نوشی
می روی بغض می خوری با چای
بغض یعنی نه راه پس و نه پیش
می زنی توی پارک داد:" آهای

    ***

این جهان طبق اقتضای خودش
گاه مغرور و گاه ملتمس است
اولش نطفه آخرش لاشه
زندگی چوب هر دو سر نجس است."

    ***

با خیالی که تو جنون داری
دل مردم برات می سوزد
و نگاه عجیب وق زده شان
بر دهانت سکوت می دوزد

    ***

می روی دورتر شوی از پارک
فال حافظ به دست می آیند
بچه های لطیف فال فروش
که تو را مثل گرگ می پایند

    ***

فال با طعم مرغ عشقی که
دلش از بال و پر زدن خالی است
غزل غم مخور اگر باشد
باز هم شعر تلخ و بی حالی است

    ***

شب رسیده است و تو نفهمیدی
که تنت را به خانه تان بردی
کاش امشب کسی نپرسد که
"داداشی جون واسم چی آوردی؟"

    ***

همه خوابند و خانه تاریک است
همه خوابند و خانه بغ کرده است
همه خوابند و باز بدجوری
بی کسی خانه را قرق کرده است

    ***

در سر بالشم پر از فکر است
خواب با چشم هام درگیر است
ترس دارم ببینم امشب هم
توی کابوس پام درگیر است

    ***

مثل یک قهرمان بلند شوم
باد موهام را سفید کند
بعد طوفان بیاید و من را
مثل یک وهم ناپدید کند

    ***

فکر کن روز سگ دو و شب جنگ
زندگی اتفاق خوبی نیست؟
نه در و پنجره نه یک روزن
سرنوشتت اطاق خوبی نیست؟

    ***

مثل یک قهرمان بلند شدم
به زمین خوردم و اسیر شدم
خواستم تا جوانه ای بزنم
بیست و چندین بهار پیر شدم

    ***

غم نان آنقدر بزرگ نبود
ولی از کاهمان چه کوهی ساخت
از همان دردهای کوچک مان
واقعا مرگ با شکوهی ساخت

 

 

 

از: محسن حسین پور

 
 

چهارشنبه 8 آذر1391

تکليفِ تمام ترانه‌های من
از همين اولِ بسم‌اللهِ بوسه معلوم است
سلام، يعنی خداحافظ!
خداحافظ جایِ خالیِ بعد از منِ غريب
خداحافظ سلامِ آبیِ امنِ آسوده
ستاره‌ی از شب گريخته‌ی همروزِ من،
عزيزِ هنوزِ من ... خداحافظ!

همين که گفتم!
ديگر هيچ پرسشی
پاسخ نمی‌دهم!

هی بی‌قرار!
نگران کدامِ اشتباهِ کوچکِ بی‌هوا
تو از نگاه چَپ‌چَپِ شب می‌ترسی؟
ما پيش از پسينِ هر انتظاری حتما
کبوترانِ رفته از اينجا را
به رويایِ خوش‌ترين خبر فراخواهيم خواند.

من ... ترانه‌ها وُ
تو ... بوسه‌ها وُ
شب ... سينه‌ريزِ روشنش را گرو خواهد گذاشت،
تا ديگر هيچ اشاره يا علامتی از بُن‌بستِ آسمان نمانَد.
راه باز ...، جاده روشن وُ
همسفر فراوان است.

برمی‌گرديم
نگاه می‌کنيم
اميدوار به آواز آدمی ...!

آيا شفای اين صبحِ ساکتِ غمگين
بی‌خوابِ آخرين ستاره مُيسر نيست؟
هميشه همين قدم‌های نخستينِ رفتن است
که رازِ آخرين منزلِ رسيدن را رقم می‌زند.

کم نيستند کسانی
که با پاره‌ی سنگی در مُشتِ بسته‌ی باد
گمان می‌کنند کبوتری تشنه به جانب چشمه می‌بَرَند،
اما من و کبوتر و چشمه گول نخواهيم خورد
ما خوابِ خوشی از احوالِ آدمی ديده‌ايم

از اين پيشتر نيز
فالِ غريب ستاره هم با ما
از همين اتفاق عجيب گفته بود.

ما نزديک آينه نشستيم و شب شکست و
خبر از مسافرِ خوش‌قولِ بوسه رسيد،
رسيد همين نزديکی‌ها
که صبحِ يک جمعه‌ی شريف
از خواب روشن دريا باز خواهيم گشت.
همه چيز دُرست خواهد شد
و شب تاريک نيز از چراغِ تَرک‌خورده عذر خواهد خواست.
همين برای سرآغاز روزِ به او رسيدن کافی است،
همين برای نشستن و يک دلِ سير گريستنِ ما کافی‌ست،
همين برای از خود دور شدن و به او رسيدن کافی است.

سلام ...!
سلام يعنی خداحافظ!
خداحافظ اولين بوسه‌های بی‌اختيار
کوچه‌های تنگ آشتی‌کنانِ دلواپس
عصر قشنگِ صميمی
ماه مُعطرِ اطلسی‌های اينقدی، ... خداحافظ!

سلام، سهمِ کوچکِ من از وسعت سادگی!
سايه‌نشينِ آب و همپياله‌ی تشنگی سلام،
سلام، اولادِ اولين بوسه از شرمِ گُل و گونه‌های حلال،
سلام، ستاره‌ی از شب گريخته‌ی همروز من،
عزيزِ هميشه و هنوز من ... سلام!

"سید علی صالحی"

 
 

چهارشنبه 8 آذر1391

 

برای سوینم

من باهارم تو زمين

من زمينم تو درخت

من درختم تو باهار

ناز انگشتاي بارون تو باغم مي‎كنه

ميون جنگلا تاقم مي‎كنه

تو بزرگي مث شب

اگه مهتاب باشه يا نه

تو بزرگي

مث شب

خود مهتابي تو اصلا، خود مهتابي تو

تازه، وقتي بره مهتاب و هنوز

شب تنها

بايد

راه دوري رو بره تا دم دروازه‎ روزـ

مث شب گود و بزرگي

مث شب

تازه، روزم كه بياد

تو تميزي

مث شبنم

مث صبح

تو مث مخمل ابري

مث بوي علفي

مث اون ململ مه نازكي

اون ململ مه

كه رو عطر علفا، مثل بلاتكليفي

هاج و واج مونده مردد

ميون موندن و رفتن

ميون مرگ و حيات

مث برفايي تو

تازه آبم كه بشن برفا و عريون بشه كوه

مث اون قله‎ مغرور بلندي

كه به ابراي سياهي و به باداي بدي مي‎خندي…

من باهارم تو زمين

من زمينم تو درخت

من درختم تو باهار

ناز انگشتاي بارون تو باغم مي‎كنه

ميون جنگلا تاقم مي‎كنه 

      " احمد شاملو "

 
 

چهارشنبه 8 آذر1391

برای رضا
 

[ از خواب ها پرید، از گریـه ی شدید

اما کسی نبود ... اما کسی ندید ... ]

از خواب می پرم ، از گریه ی زیاد

از یک پرنده کـه خود را به باد داد

از خواب می پری از لمس دست هاش

و گریـــــه می کنـــــی زیــر ِ پتــو یواش

از خواب می پرم می ترسم از خودم

دیوانــــــه بودم و دیوانـــــه تـــر شدم

از خواب می پری سرشار خواهشی

سردرد داری و سیگار مــــی کشـی

از خواب می پرم از بغض و بالشم

که تیر خورده ام که تیر می کشم

از خواب مــــی پری انگشت هاش در ...

گنجشک پر ... کلاغ پر ... پر ... پرنده پر ...

از خواب می پرم خوابی که درهم است

آغوش تو کجاست ؟ ! بدجور سردم است

از خواب مــی پری از داغـــی پتـو

بالا می آوری ... زل می زنی به او ...

از خواب مـــی پرم تنهاتر از زمین

با چند خاطره ، با چند نقطه چین

از خواب می پری شب های ساکت ِ

مجبــــور ِ عاشقــی ! محـکوم ِ رابطه !

از خواب مـــی پرم از تــــــــو نفس ، نفس ...

قبل از تو هیچ وقت ... بعد از تو هیچ کس ...

از خواب می پری از عشق و اعتماد !

از قرص کـــــم شده ، از گریـه ی زیاد

از خواب مــــی پرم ... رؤیای ناتمام !

از بوی وحشی ات لای ِ لباس هام

از خواب مـــی پــری با جیــــــــــر جیـــــــــــــر تخت

از گرمی تنش ... سخت است ... سخت ... سخت ...

[ از خواب هــــا پـــرید در تخت دیگـــری

از خواب می پرم ... از خواب می پری ...

چیزی ست در دلت ، دردی ست در سرم

از خواب مــی پری ... از خواب می پرم ... ]

" سید مهدی موسوی "

 
 

چهارشنبه 8 آذر1391

برای مریم
 
 

گفتی چرا؟ سکوت من اما چرا نداشت

مانند بغض من که شکست و صدا نداشت

ديدم که واژه ها همه در انحصار توست

گشتم تمام حافظه را يک هجا نداشت

می خواستی تمام دلم را بيان کنم

می خواستم ولی نفسم اتکا نداشت

آن گونه مات و مسخ تو بودم که ساعتم

حتی خبر ز کم شدن لحظه ها نداشت

گفتی تمام شد و نشد باورم شود

آخر دلت خبر ز دلم داشت يا نداشت

فرق سکوت و حرف همين است خوب من

حرف تو ته کشيد و سکوت انتها نداشت  

" رضوان امام دادی "

 
 

چهارشنبه 8 آذر1391

برای فرشته
چه بوی خوشی می‌دهد اين جامه‌ی قديمی

اين پيراهن بنفش

اين همه پروانه‌ی قشنگ در قابِ نامه‌ها،

اين چند حَبه‌ی قند در کُنج روسری

قابِ عکسی کهنه

بر رَف گِل‌اندودِ بی‌آينه،

و جستجوی خط و خبری خاموش

در ورق‌پاره‌های بی‌نشان

که گمان کرده بودم باد آن همه را با خود بُرده است.

ديدی!

ديدی شبی در حرف و حديث مبهم بی‌فردا گُمَت کردم

ديدی در آن دقايقِ دير باورِ پُر گريه گُمَت کردم

ديدی آب آمد و از سَرِ دريا گذشت و تو نيامدی!

آخرين روزِ خسته،

همان خداحافظِ آخرين، يادت هست!؟

سکه‌ی کوچکی در کف پياله با آب گفتگو می‌کرد،

پسين جمعه‌ی مردمانِ بی‌فردا بود،

و بعد، صحبتِ سايه بود، سايه و لبخندِ اين و آن.

تمامِ اهالیِ اطراف ما

مشغول فالِ سکه و سهمِ پياله‌ی خود بودند،

که تو ناگهان چيزی گفتی

گفتی انگار همان بهتر که رازِ ما

در پچپچِ محرمانه‌ی روزگار ... ناپيدا!

گفتی انگار حرفِ ما بسيار و

وقت ما اندک و

آسمان هم بارانی‌ست ...


راستی هيچ می‌دانی من در غيبت پُر سوالِ تو

چقدر ترانه سرودم

چقدر ستاره نشاندم

چقدر نامه نوشتم که حتی يکی خط ساده هم به مقصد نرسيد؟!

رسيد، اما وقتی

که ديگر هيچ کسی در خاموشیِ خانه

خوابِ بازآمدنِ مسافرِ خويش را نمی‌ديد.


در غيبت پُر سوالِ تو

آشنايان آن همه روزگارِ يگانه حتی

هرگز روشنايیِ خاطرات تُرا بياد نياوردند.

در غيبت پُر سوال تو آن انار خجسته بر بالِ حوضِ ما خشکيد.

در غيبت پُر سوال تو عقربه‌های شَنگِ بی‌بازگشتِ هيچ ساعتی به ساعت شش و هفتِ پسينِ پنج‌شنبه نرسيد.

حالا که آمدی، آمدی ری‌را!

پس اين همه حرفِ نامنتظر از رفتنِ بی‌مجال چرا؟!


راستی اين همان پيراهنِ بنفش پُر از پروانه‌ی آن سالها نيست؟

مگر همين نشانی تو از راهِ دور دريا نبود،

پس چطور در ازدحام دلهره، ناگهان گُمت کردم

پس چطور در حرف و حديثِ مبهمِ بی‌فردا گُمت کردم؟

مگر ما کجای اين باديه‌ی بی‌نشان به دنيا آمده‌ايم ری‌را!

ما هم زير همين آسمانِ صبور

مردمان را دوست می‌داريم.


حالا بيا به بهانه‌ای

تمام شبِ مغموم گريه را

از آوازِ نور و تبسمِ ستاره روشن کنيم

من به تو از خواب‌های آينه اطمينان داده‌ام ری‌را!

سرانجام يکی از همين روزها

تمام قاصدک‌های خيسِ پژمرده از خوابِ خارزار

به جانب بی‌بندِ آفتاب و آسمان بر می‌گردند.

" سید علی صالحی "

 
 

چهارشنبه 8 آذر1391

برای راضی
 

او قول داده بود که لیلا نمی رود

مال من است ، بی من از اینجا نمی رود

او گفته بود آدم و حواش می شویم

سوگند خورده بود که فرداش می شویم

او قول داده بود که موسی رفیق ماست

عیسی شهود پاکی دامان ما دوتاست

ترسی نداشتیم که از بت پرست ها

مردی تبر به دست فرستاد پیش ما

او قول داده بود فقط عاشق منی

علم منی ، شعور منی ، منطق منی

آخر خداست هر چه بخواهد چه خوب ، بد

بی اذن او که رود به دریا نمی رود

اما عجیب رود به دریا رسید و رفت

بر صورت زمخت زمین خط کشید و رفت

فردا رسیده است تو رفتی بدون من

حالا تویی که تشنه ترینی به خون من

فردا رسید آدم و حوا تمام شد

« لیلا دوباره قسمت ابن السلام شد

لیلا دوباره قسمت ابن السلام شد

دیگر تمام شد گل نازم تمام شد »

موسی عصاش را سر ماها شکست و رفت

با هر دو دست زد سرمان را شکست و رفت

قوم یهود بود ، سراسر شلوغ بود

عیسی زبان گشود که لیلا دروغ بود

ایوب بر خلاف همیشه عجول شد

آتش کشید در من و باران نزول شد

مرد تبر به دست مرا ترک می کند

تنها بت بزرگ مرا درک می کند !

موسی عصای معجزه اش را غلاف کرد

دیشب خدا به ضعف خودش اعتراف کرد

دیگر خودم به جای خدا خالق توام

از این به بعد مثل خدا عاشق توام

اقراء ! به نام هر چه نمی دانی ازغزل

لیلای من نگو که پشیمانی از غزل

اقراء ! به نام لیلی و مجنون که قرن هاست

تمثیل های واقعی اشتیاق ماست

لیلا تو اولین زن مبعوث عالمی !

چشم حسود کور ... تو ناموس عالمی !

از ابرها بخواه که باران بیاورند

حالا بلند شو ... همه ایمان بیاورند

از سرزمین ابرهه تا فیل می وزد

از روشنای چشم تو انجیل می وزد

حالا حجاز ، دامنه ی روسری توست

این سرزمین بچگی و مادری ی توست

با پیروان واقعی ات خالصانه باش

تبلیغ عشق کن غزلی عاشقانه باش

بیت المقدس تو همین چشم های توست

عشق آفریدگار تو هست و خدای توست

دور خودت بچرخ و خودت را طواف کن

دور لبان صورتی ات اعتکاف کن

لبیک لا شریک لبت جز من و خودت

لبیک لا شریک لبت جز من و خودت

لبیک لا شریک لبت جز من و خودت

لبیک لا . . .

" حسین پارسا منش

 
 

چهارشنبه 8 آذر1391

 

 

برای فرشته

: اگر می دانستم امروز آخرین باری است که تو را می بینم ، محکم در آغوشت می گرفتم و از خداوند

 می خواستم که خودش نگهبان روحت باشد .

اگر می دانستم این آخرین باری است که از این در می گذری ، تو را در دستانم می گرفتم و می بوسیدم و

یک بار دیگر هم که شده اسمت را بر زبان می آوردم .

اگر می دانستم که این آخرین باری است که صدای تو را می شنوم ، تک تک واژه هایت را با دقت گوش می

دادم تا بتوانم آن را برای خودم بارها و بارها بشنوم .

اگر می دانستم که آخرین باری است که تو را می بینم ، به تو می گفتم که دوستت دارم و مانند احمق ها

فرض نمی کردم که تو همین الانش هم این را می دانی و نیازی به گفتنش نیست .

                                                         " گابریل گارسیا مارکز - کتاب عشق سال های وبا "

 
 

چهارشنبه 8 آذر1391

 

 

 

برای رضا

 : همه حـرفهـای تـوی دلم ، فقـط این حـرفـها که گفـتم نیست

       گـاه چنـدین هـزار جملـه هنــوز ، همه ی حـرفـهای آدم نیست

          باورم می شـود که بسـته شده ، همه ی آسمان آبـی من

   و کســی که تـمـام من شـده بود ، بـاورم می شــود که کم کم نیست!

                                                                 " راحیل حسینی "

 
 

چهارشنبه 8 آذر1391

برای مریم
 

 دیوار مست و پنجره مست و اتاق مست

این چندمین شب است که خوابم نبرده است ؟

رویای تو ، مقابل من ؛ گیج و خط خطی

در جیغ جیغ گردش خفاش های پست

رویای «من» مقابل «تو» ، تو که نیستی

دکتر بلند شد و مرا روی تخت بست

دارم یواش یواش که از هوش می ... روم

پیچیده توی جمجمه ام هی صدای دست

هی دست دست می کنی و من که مرده ام

آن کس که نیست ، خسته شده از هر آنچه هست

من از ...کمک! همیشه ...کمک ! .... خسته تر .... کمک

مادر یواش آمد و پهلوی من نشست

« با احتیاط حمل شود چون شکستنی است »

یکهو جیرینگ بغض کسی در گلو شکست ...

" سید مهدی موسوی "

 
 

چهارشنبه 8 آذر1391

فقط برای راضی

 

 

تو آفتاب ِ نیمه‌ی مردادی ، من دانه‌های برف ِ زمستان‌ام

هی از تب ِ توآب شدم دیگر ، چیزی نمانده‌است به پایان‌ام

یلدا چه صیغه‌ای‌ست !؟ نمی‌فهمم ، بی تو تمام ِ زندگی‌ام یلداست

وقتی شبیه ِ شب‌پره‌ها از روز، از هر چه روشنی‌ست گریزان‌ام

آن روزها که زندگی‌ام حول ِ چشمان ِ مهربان ِ تو می‌چرخید ،

وقتی رسول ِ پیکر ِسوزان‌ات ، یکباره ریخت در تن ِ ایمان‌ام ،

وقتی که آیه آیه غزل می‌خواند ، لب‌هات روی ِ کاتب ِ دستان‌ام ،

باران ِ واژه‌هات که می‌بارید هی سوره ، سوره ، سوره به قرآن ام ،

وقتی ولی‌عصر برای من ، از مسجد‌الحرام گرامی‌تر ...

تو مسجد‌الحلال شدی ای ماه ، درسعی ِراه ِرشت به تهران‌ام

من مرده‌ام چقدر حواست نیست ، موسای ِمن عصای ِعزیزت کو ؟

اعجاز ِ اشتباه ِ تو حالا من ، یک اژدها به هیأت ِ انسان‌ام

زن نیستی عزیز ، بفهمی من بی امن ِ دست‌هات چه تنهایم

حالا که دست‌های نجیب‌ات را ، دیگر قرار نیست که دستان‌ام ...

انگشت‌هام در تب ِ لب‌هایت ، من بین ِدست‌هات ترک برداشت

با بوسه‌هات زلزله برپا شد ، در تار و پود ِ پیکر ِ سوزان‌ام

در امتداد ِ نیمکت ِ چوبی ، من ذرّه ، ذرّه ، ذرّه فرو پاشید

تو ذرّه ذرّه گرگ شد و آرام ، چون برّه‌ای کشید به دندان‌ام

« فاتی » بجای ِ« فاطمه » هم خوب است ، یک ذرّه لوس هست ولی بد نیست

سرهم نگو ، شکسته بخوان من را ، حالا که تکّه‌ پاره و ویران‌ام ...

***

تو آفتاب‌ ِ نیمه‌ی مردادی ،

                         من ...

                                                           دانه‌های برف ِ زمستانی

هی از تب ِ تو آب شدم دیگر ، چیزی نمانده ‌است به پایان‌ام ...

" فاطمه حق وردیان "

 
 

چهارشنبه 8 آذر1391

از آغاز آنچه کردم ، بی ثمر بود

همه سودم درین سودا ضرر بود

چه حاصل بردم از این بازی بخت

که انجامش از آغازش بتر بود

نه هرگز تن به راحت آشنا شد

نه هرگز دل ز شادی با خبر بود

بد و خوب آنچه گفتم ، بی اثر ماند

شب و روز آنچه کردم بی ثمر بود

بهار زندگی زودم خزان گشت

که عمرم چون نسیمی تیزپر بود

به هر در ، حلقه ای کوبید و کوچید

مرا قسمت گدایی دربه در بود

گمان را از یقین برتر شمردم

که چشم و گوش عقلم کور و کر بود

به کار دیگران خندیدم از کبر

ز بس اندیشه ی بکرم به سر بود

به شعر آویختم ، چون برگ در باد

ندانستم که باد آشوبگر بود

بنای هستی ام را واژگون کرد

که اینم گوشمالی مختصر بود

حریفان ، خانه ها بنیاد کردند

مرا خشت قناعت زیر سر بود

رفیقان نعره ی مستی کشیدند

مرا فریاد خونین از جگر بود

به بیدردان سپردم خوشدلی را

که نوش دیگرانم نیشتر بود

بسا شب ها که از آشفته حالی

چو سر بر آسمان کردم ، سحر بود

بسا ایام کز شوریده بختی

دل غمگینم از شب تیره تر بود

بهشت شادخواران ، جای من نیست

مرا از آتش دوزخ گذر بود

گرم برگشت ممکن بود ازین راه

و یا در طالعم راهی دگر بود

بدینسانش نمی پیمودم ای مرد

که در این راه پیمودن ، خطر بود

برین عمر به باطل رفته ، نفرین

خدایا ! بس کن این بیداد ، آمین

" نادر نادرپور "

 

 
 

چهارشنبه 8 آذر1391

پ ن : می گویم نمی شود یک شب بخوابی ...

و صبح زود ...

یکی بیاید و بگوید :

" هر چه بود تــ ـــ ـــمام شد به خـــدا " ؟ ! !

                                                " سید علی صالحی "

 
 

Weblog Themes By Blog Skin

  

آپلود عکس

خرید اینترنتی

فال حافظ

قالب وبلاگ